آروین گلمآروین گلم، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه سن داره

به دنیا آمدی تا دنیای من شوی...

15 ماهگیت مبارک باشه گلم...

سلام آروین مامان، نفس مامان، پسرک ناز و دوست داشتنی من که روز به روز بزرگ تر و فهمیده تر و البته شیطون تر می شی. 15 ماهگیت مبارک باشه نفسم. چه قدر روزها سریع می گذره. 15 ماه از اومدنت به زندگی ما می گذره و تو هر روز بزرگ و بزرگ تر می شی و من به تو وابسته تر. این قدر بهت وابسته شدم نفسم، که دیگه زندگی بدون تو رو باور ندارم. تو با کارهات، خنده هات و البته شیطنت هات رنگ و بوی دیگه ای به زندگی دو نفره من و بابایی دادی. هر وقت می خوای شیطنتی انجام بدی به من نگاه می کنی و می خندی. از حالت خندیدنت کاملاً معلومه می خوای چی کار کنی. در این مورد گل پسرم، کاملاً شبیه بابایی هستی . آروینم، امکان نداره ترانه ای بشنوی و همون موقع د...
11 مرداد 1393

شیطنت های گل پسر...

آروین مامان ، روز به روز بزرگ تر می شی و  البته شیطون تر و من خرسند از این که می بینم فهمیده تر می شی و کاملاً درک می کنی بهت چی می گیم. چند روز قبل بابایی می خواست آمده ات بکنه تا بریم بیرون. بهت می گفت بلوزت رو بیار... شلوارت رو بیار... جورابت کجاست... کفشت کجاست... و خوب البته تو نفس مامان همه رو می دونی و بابایی هم خوشحال شد که داری بزرگ می شی. دو روز قبل با هم رفتیم پارک و موقع برگشتن از سوپرمارکت رشته فرنگی گرفتم. وقتی می خواستیم بیایم بیرون ، دیدم همش اشاره می کنی که بسته رو بدم بهت. خلاصه از من گرفتی و تا خونه خودت به تنهایی آوردی و با این که برات سنگین بود و از دستت می افتاد خم می شدی و از روی زمین بر می داشت...
6 مرداد 1393

آروین و بهار (دختر عمه گلش)

سلام نفس مامان. برات چند تا عکس از تو و بهار جون می ذارم. گل پسرم ، بهار رو خیلی دوست داری و وقتی بهت می گم آروین بهار کجاست؟ می گی : بَ ... و اطراف رو نگاه می کنی. این جا هم بهار جون داره ملخی رو که در بین علف هاست ، نشونت می ده. داشتین با هم به فواره ها نگاه می کردین و من خوب معلومه دیگه ... شکار لحظه ها   ...
6 مرداد 1393

عکس های آتلیه 14 ماهگی گل پسر

آروین گلم این عکس ها مربوط به زمانیه که 14 ماهه بودی. واقعاً آتلیه "امروز" کارش بیسته. خیلی پشیمون شدم که برای 6 ماهگیت برده بودمت آتلیه تصویر خیال. با این که آتلیه معروفیه ولی عکس کودکش اصلاً خوب نیست. البته چون فایل عکسا رو نداشتم از روی عکس ، عکس گرفتم. اینم عکس آرشیدای گلم. البته دیروز که رفته بودیم خونه مامان جون از روی عکسی که روی دیوار بود عکس گرفتم.   ...
29 تير 1393

آروینم در ماه های 14 و 15 از زندگی

گل پسر مامان سلام. چند وقتی سرم شلوغ بود به همین دلیل نتونستم برات بنویسم. ولی تک تک لحظه های با تو بودن رو تا جایی که تونستم عکس و فیلم گرفتم تا بعداً که بزرگ شدی با هم خاطرات شیرینمون رو مرور کنیم. امروز که دارم برات می نویسم 14 ماه و 10 روزته. برای خودت دیگه مردی شدی. هر روز که می گذره و بزرگ و فهمیده تر می شی، بازی کردن باهات جذاب تر می شه. یک شب که مثل همیشه داشتیم با هم بازی می کردیم از لحظه لحظه بازیمون عکس و فیلم گرفتم. حسابی به هر دو نفرمون خوش گذشت. در این عکس ها، یا در حال فرار کردن هستی یا می خوای فرار کنی. یک روز، بعد از چند وقت گذاشتمت روی تختت و آویز تخت رو کوک کرد...
21 تير 1393

پسر کتابخون من

پسر گلم اولین کتابت رو خانوم همسایه بهت کادو داد. وقتی دیدم خیلی با علاقه عکسای کتاب رو نگاه می کنی برات کتاب میوه ها رو گرفتم.  خیلی ذوق کردی وقتی میوه ها رو تکی تکی بهت نشون می دادم و با عکس روی جلد کتاب مقایسه می کردم. و اما بعد از خسته شدن از کتاب ...
26 خرداد 1393

عکس های آروینم در پارک نزدیک خونه

آروین گلم تقریباً هر روز عصر با هم می ریم پارک نزدیک خونه. خیلی تاب رو دوست داری و هر بار که سوارت می کنم حسابی ذوق می کنی. این قدر برات خوندم تاب تاب عباسی که تو هم این روزا با من می خونی البته فقط می گی تاب تاب تاب. این جا دیگه حسابی ذوق کردی... از اون جایی که عاشق توپی، خیلی دوست داشتی توپ رو از دست اون کوچولو بگیری. و پیاده روی در پارک... ...
26 خرداد 1393